خسرو شمیرانی و ناهید کیخسروی
خانم دکتر مژگان محمودیان بایک سوال کلاسیک شروع کنم؛ چه شد که تصمیم گرفتید خاطرات خود را تبدیل به یک کتاب کنید؟
مژگان محمودیان: سلام خسرو جان و سلام به بینندگان عزیز. نوشتن داستان زندگی یا «مموآر» دلایل مختلفی دارد؛ هر انسانی داستانی دارد که میتواند از آن چیزهای زیادی یاد گرفت. من احساس میکردم کودکی متفاوتی داشتهام؛ شاهد دوران انقلاب و جنگ ایران و عراق بودم و تجربیاتی داشتم که بخشی از تاریخ و فرهنگ ماست. با وجود تمام سختیها، از موفقیتهای امروزم خوشحال بودم و دوست داشتم این تجربه را با دیگران به اشتراک بگذارم.
من وقتی کتاب را میخواندم، در بسیاری از جاها نتوانستم جلوی اشک خودم را بگیرم. بازگشت به آن دوران و زنده کردن دوبارهی تمام آن صحنهها قطعاً کار آسانی نبوده است. شما چگونه موفق شدید آن تجربیات را منتقل کنید؟
مژگان محمودیان: واقعیت همین است؛ وقتی داستان زندگی خودتان را مینویسید، باید برگردید و تمام آن صحنهها را دوباره زندگی کنید. لحظات خیلی سختی را گذراندم، اما فکر میکنم زمانی شروع به نوشتن کردم که «التیام» (Heal) یافته بودم و کولهبار احساسیام سبکتر شده بود. من وقتی نوشتن را آغاز کردم که مسائل را برای خودم حل کرده و آماده بودم آن را با دنیا به اشتراک بگذارم.
اما در پروسهی نوشتن، ناگزیر شدید به لایههای عمیق دوران دشوار کودکی برگردید.
مژگان محمودیان: بله دقیقاً؛ و جالب است بدانید مسائلی که در این کتاب بیان کردم، رازهای زندگی من بود. چیزهایی را گفتم که بیشتر سالهای عمرم حتی به دوستان نزدیکم هم نمیگفتم؛ رازهایی که در قلبم سنگینی میکرد و باعث میشد حس شرم و گناه زیادی را با خود حمل کنم. موقعی آمادهی نوشتن شدم که درک کردم این «شرمِ من» نیست. من در زندگیام اشتباهی نکرده بودم و باید به مسیرم افتخار میکردم. نوشتن این کتاب برای من پروسهی یادگیری، رشد و التیام بود.
شما این کتاب را ابتدا به زبان انگلیسی نوشتید. چرا اول انگلیسی؟
مژگان محمودیان: ما همه زبان فارسی را به عنوان زبان مادری دوست داریم، اما زیبایی زندگی در کشوری مثل کانادا این است که میتوانیم با ملیتهای مختلف ارتباط برقرار کنیم. اگر فقط به فارسی مینوشتم، فقط هموطنانم میتوانستند آن را بخوانند. ما درد خودمان را میدانیم، اما میخواهیم تاریخ و تجربهمان را با دیگران هم در میان بگذاریم؛ چرا که این موضوعی جهانی (Universal) است. میخواستم آگاهی را به ملیتهای دیگر برسانم و فقط به زبان مادریام محدود نباشم.
چرا «بالهی پرستوها»؟ این اسم از کجا میآید؟
مژگان محمودیان: هفت سالم بود که یکی از سرگرمیهایم این بود که به پشتبامِ صافِ همسایهمان (خانواده مرعشی) بروم. ساعتها آنجا مینشستم، کتاب میخواندم و به آسمان و پرستوها نگاه میکردم. دیدن آنها به من آرامش میداد تا با مشکلاتی که در خانه داشتم کنار بیایم و رویاپردازی کنم. آقای مرعشی به من گفته بود پرستوها نشانه آزادی و امید هستند. در تصوراتم با آنها پرواز میکردم و مثل یک بالرین باوقار در آسمان با آنها میرقصیدم. نام کتاب از همان لحظات نگاه به آسمان و آرزوی زندگیِ امروزم میآید.
بخشی از کتاب را که به همین توصیفات اختصاص دارد، برایمان میخوانید؟
مژگان محمودیان: «در تصوراتم با آنها پرواز میکردم ... قلبم به تصور اینکه تو آسمون کنار پرستوها برقصم تند میزد... پرندههای زیادی به حیاط ما سر میزدند اما هیچکدوم به بلندپروازی پرستوها نبودند... اونا خانگی بودند و آنقدر حس آزادی به من نمیدادند». در آن لحظات بالای پشتبام، سوالهای بیجوابی مثل اینکه «چرا آقاجان دو تا زن دارد؟» یا «چرا حسین به خانه برنمیگردد؟» را برای لحظاتی فراموش میکردم.
بخش دیگری از کتاب که هم تحتتاثیر قرار میدهد و هم جنبه طنز دارد، ماجرای سفر مشهد است. آن قسمت را هم بخوانید.
مژگان محمودیان: بله، سفری بود که از طرف مدرسه و انجمن اسلامی ما را به مشهد میبردند و در آن دوران، مسلمان نشان دادن خود خیلی مهم بود. «فهمیدم که اینجا گریه کردن مهمه و ممکنه روی نمرهها و دانشگاه رفتن ما هم اثر بذاره... وقتی داشتم به صندلی برمیگشتم، ترمز اتوبوس باعث شد پام محکم به صندلی بخوره و از درد گریهام گرفت. به دوستم زهرا گفتم گریه کردن برای دانشگاه مهمه و شروع کردیم به فکر کردن به برادرهایمان که شهید شده بودند... اتوبوس با چهل دختر و معلم، سه روز با صدای گریه و زاری در جادههای پیچدرپیچ به طرف مشهد در حرکت بود».
این صداقتِ نویسنده که حتی بخشهایی که آدمها معمولاً پنهان میکنند را بیان میکند، ریشهاش در چیست؟
مژگان محمودیان: همانطور که گفتم، من سالها این شرم را با خود داشتم و رازهایم را قایم میکردم. اما به این نتیجه رسیدم که باید این پیام را بدهم که خودتان در سرنوشتتان مهم هستید، نه پدر و مادرتان. نباید شرم و افسوس ما را عقب نگه دارد. من هیچوقت دروغ نمیگفتم، اما حقیقت را قایم میکردم. تصمیم گرفتم همهی آن اسرار را از صندوقچه قلبم بیرون بریزم تا بگویم مهم این است که من الان چه انتخابهایی کردهام و چقدر برای انسانِ بهتر بودن تلاش میکنم.
کتاب شما در ژانر خودش در آمازون پرفروش (Best Seller) شد. این موفقیت چه تأثیری بر شما داشت؟
مژگان محمودیان: خیلی دلگرم شدم که دیدم داستانم با آدمهای زیادی، چه ایرانی و چه غیرایرانی، ارتباط برقرار کرده است. خیلیها از من میپرسیدند: «بعدش چی؟». آنها نگران آن کودکِ داستان بودند و میخواستند بدانند من چگونه به موفقیتهای امروزم رسیدم. همین بازخوردها باعث شد تصمیم بگیرم ادامهی داستان را هم بنویسم.
و در پایان، نسخههای جدید کتاب کی در دسترس خواهد بود؟
مژگان محمودیان: کتاب صوتی انگلیسی (Audiobook) به زودی منتشر میشود. همچنین نسخهی فارسی با صدای خودم و خانم لیلی نبوی که در ترجمه کمک میکنند، در حال آمادهسازی است.
خانم دکتر محمودیان، مژگان عزیز، خیلی ممنونم و تبریک میگویم. «بالهی پرستوها» هماکنون در آمازون در دسترس است و امیدواریم به زودی شاهد نسخه فارسی آن باشیم.

ارسال نظرات