داستان، ماجراهای میکائیل بعثت یک پیامبر…/ قسمت اول
جبرئیل دوید سمت آمپلی فایر عرش همون موقع عزرائیل اومد توی هال یه یادداشت گذاشت رو میز و رفت! خدا یاد...
شوکت میتوانست چند زن داشته باشد. ميتوانست صیغه کند. این «بازی» حالا چه صیغهای بود برای کسی که اجازه دارد به داشتن چند زوج؟ فرد ماندن برای آنها نبود اما میل چه؟ آیا همه چیز از این بدبختی نبود که میل در درون بود و منعش در بیرون؟ اما چرا باقی این میل را ندارند؟ به شک افتاد.
جبرئیل دوید سمت آمپلی فایر عرش همون موقع عزرائیل اومد توی هال یه یادداشت گذاشت رو میز و رفت! خدا یاد...
زن مودارچینی میزش را جمعوجور میکند که برود. در اتاق را باز میکند، بوی خوش توتون میپیچد توی دماغ...
عالیه را که گفت صدایش لرزید، بغضش، ورم گلویش لرزید، یک لایه اشک جلوی چشمهایش لرزید و از پشت اشکها م...
سه هفته از آمدنمان به ایران میگذشت. کمکم وقت رفتن رسیده بود، که یک شب از نیمه گذشته، مادر در اتاق...
چارقلعه کجاست؟ اینجا شکر دره است که چار قلعه ندارد و نداشته. قلب زن به پشتاش خورد. گلویش خشکی نمو...
همواره شاهد بازی بادها با زمانهها هستم. گوشم به پشت در است به پشت شیشههای ارسی. باد با زبانی روان ...
میان قسمت و پوشیدن، فاصله افتاده. قد یکعمر. تهرنگِ زردی سایه انداخته روی گونههای صورتی هانیه. لبخ...
مجموعه داستانهای کوتاه «روزی در تاریکی» نوشته «الیزابت بوون»،نویسنده ایرلندی است که توسط مریم حسینی...
نریمان درحالی که به نگار نزدیکتر میشد جواب داد: «اون گورخر تنها نبود؛ تنها موند! وقتی گورخرهای دیگ...