داستان کوتاه: درمان
من درست قبل از کریسمس به شهر نقل مکان کردم. تنها بودم و این مسئله برایم کاملا جدید بود. شوهرم کجا رف...
ثریا دختر جوان و محصل پوهنحی روانشناسی پوهنتون کابل با جان و دل قبول کرده بود که رحیمه مادر خودش است. هرگاه کسی میگفت؛ جاگزین مادر بیالوژیکی تو شده، جوش میزد، رنگش دود میکرد و پرخاشگرانه داد میزد؛ پس چرا به من مادری میکند و میان من و دختر خوردش فرق نمیگذارد؟! رحیمه با هنرنمایی خاص با ثریا کجدار مریض برخورد داشت ولی در حقیقت کوشش میکرد وی را کنار بزد، بدون اینکه کسی بالایش شک نماید.
من درست قبل از کریسمس به شهر نقل مکان کردم. تنها بودم و این مسئله برایم کاملا جدید بود. شوهرم کجا رف...
بعضی از آدمها هستند که به اندازهی سالها برایشان حرف داری، اما چشمت که به چشمانشان میافتد، لال ...
عملیات در کافهی مذکور، بهکندی اما موفقیتآمیز طی میشد. کند طی میشد، چون از زمانی که لجر را خریده...
در کلبهی تنگ و تاریک مادر تنهای که دارد و ندارش دو اولادش بود، چراغک تیلی سوسو میزد و سایهی جسم ن...
آن روز احتمالاً سهشنبه بود. یعنی یک هفته از حضورم در برابر قاضی دادگاه انقلاب میگذشت. وکیلم، دکتر ...
به یاد مرگ سری و نابههنگام زرینه مشهور به زر بیبی خواهر خواندهای چندینسالهام چنان دلگیر شده بو...
قبلاً چک کرده بودم که این کافه اینترنت رایگان میدهد. نمیدانستم چرا کافههای رشت غالباً اینترنت به ...
دوست داشتم یک زن زیبا بودم که اولهای قرن بیستم درست در مرکز پاریس بدنیا آمده … و هر روز در حالِ خوا...
سپیده زده بود و خبر از شروع صبح و روزی دیگر میداد. با صدای زنگ تلفن ایوانا از خواب پرید و خوابآلود...