کالبدشکافی گزینه‌های نظامی پنتاگون در غرب آسیا

تله راهبردی آمریکا در برابر ایران: چرا عقب‌نشینی تنها راه است!

تله راهبردی آمریکا در برابر ایران: چرا عقب‌نشینی تنها راه است!
در این مقاله سناریوهای جنگ زمینی، هوایی و اتمی علیه تهران بر پایه تحلیل‌های آلستر کروک، جان میرشایمر، رابرت پِیپ و داگلاس مک‌گریگور بررسی می‌شود.

گزارش اخیر روزنامه وال‌استریت ژورنال مبنی بر هشدارهای پنهانی و مستقیم تهران به پایتخت‌های عربی درباره احتمال آغاز «عملیات زمینی برون‌مرزی ایران» و هدف قرار دادن زیرساخت‌های انرژی در صورت وقوع جنگ، نشان‌دهنده یک چرخش راهبردی بی‌سابقه در معادلات خاورمیانه است. این جسارت نظامی فزاینده، بر خلاف پندارهای رایج در واشنگتن و تل‌آویو، ناشی از اشتباه محاسباتی نیست؛ بلکه محصول درک دقیق تهران از «تله نظامی» کاخ سفید در منطقه است. تحلیل مشهورترین تئوریسین‌های رئالیسم ساختاری و کارشناسان ارشد نظامی غرب نظیر الستر کروک (Alastair Crooke), پروفسور جان میرشایمر (John Mearsheimer), دکتر رابرت پِیپ (Robert Pape), و سرهنگ داگلاس مک‌گریگور (Douglas Macgregor) اثبات می‌کند که ایالات متحده عملاً هیچ گزینه نظامی کارآمدی برای تغییر رژیم یا سرنگونی ایران در اختیار ندارد و هرگونه ماجراجویی، به یک خودکشی ژئوپولیتیک برای واشنگتن و فروپاشی اقتصادی متحدانش منجر خواهد شد.

 

 

نویسنده: خسرو شمیرانی

 

چرخش موازنه و بن‌بست راهبردی واشنگتن

به باور پروفسور جان میرشایمر، بزرگ‌ترین تئوریسین رئالیسم تهاجمی، واشنگتن و اسرائیل با چهار هدف کلیدی وارد فاز درگیری با تهران شدند: متوقف کردن برنامه هسته‌ای، نابودی توان موشکی، قطع بازوهای منطقه‌ای و در نهایت، سرنگونی نظام ایران. اما میرشایمر در تحلیل‌های خود صراحتاً اعلام کرده که این اهداف به یک «بسته‌بندی متوهمانه» تبدیل شده‌اند، زیرا آمریکا در یک «بن‌بست مطلق» نظامی قرار دارد.

دکتر رابرت پِیپ، استاد دانشگاه شیکاگو، این وضعیت را یک «تله تصاعد تنش» یا Escalation Trap می‌نامد؛ چرخه‌ای که در آن مهاجم (آمریکا و اسرائیل) ممکن است به موفقیت‌های تاکتیکی موقت (مانند ترور رهبران یا ضربه به پدافند) دست یابد، اما در ابعاد راهبردی، موقعیت خود را به شدت تضعیف می‌کند. در این تله، کاخ سفید آپشن‌هایی برای تشدید تنش دارد، اما هیچ گزینه‌ای برای «تشدید سودمند تنش» در اختیار ندارد. منظور او از تشدید سودمند تنش» تشدید تنشی است که با آن بتوانند ایران را وادار به عقب‌نشینی و امتیاز‌دهی استراتژیک بکنند که مرحله نهایی آن سرنگونی نظام ایران خواهد بود. برای تبیین این حقیقت، باید گزینه‌های روی میز پنتاگون را یک به یک از فیلتر واقع‌گرایی عبور داد.

 

بخش اول: بررسی سناریوهای نظامی واشنگتن از دیدگاه تحلیلگران واقع‌گرا

 

۱. از باتلاق حمله زمینی گسترده تا توهم تسخیر جزایر جنوب ایران

  • الف) حمله زمینی سراسری؛ باتلاقی عمیق‌تر از ویتنام و عراق: ایده تهاجم زمینی به خاک ایران برای سرنگونی نظام، از نظر غالب کارشناسان ارشد نظامی غرب یک شوخی مرگبار است. دکتر رابرت پِیپ با ارائه‌ آمارهای دقیق ارتش ایران یادآور می‌شود که ایران با داشتن نزدیک به یک میلیون نیروی مسلح تحت امر و بیش از ۱۶ میلیون نیروی ذخیره و بسیج، ابعادی دارد که به هیچ عنوان با عراق سال ۲۰۰۳ یا ویتنام قابل مقایسه نیست. در اوج جنگ ویتنام ۲۵۰ هزار سرباز و در تهاجم به عراق ۳۵۰ هزار نیروی آمریکایی اعزام شدند؛ رقمی که برای جغرافیای پهناور، کوهستانی و به شدت نفوذناپذیر ایران، حتی پاسخگوی خطوط مواصلاتی اولیه نیز نخواهد بود. علاوه بر این، پِیپ اشاره می‌کند که تاب‌آوری ارتش و جامعه ایران در برابر تلفات انسانی اثبات کرده است که دکترین بمباران یا فشار زمینی برای تسلیم، هرگز در قبال تهران جواب نخواهد داد.

 

  • ب) حمله زمینی محدود؛ کابوس لجستیکی در جزایر خلیج فارس: برخی در پنتاگون طرح تهاجم زمینی محدود توسط تفنگداران دریایی (Marines) برای تصرف جزایر راهبردی ایران (مانند خارگ، تنب‌ها و ابوموسی) یا بخش‌هایی از سواحل جنوبی را مطرح کرده‌اند تا شریان نفتی و صادراتی ایران قطع شود. سرهنگ داگلاس مک‌گریگور، مشاور سابق پنتاگون، این طرح را یک «کابوس لجستیکی و عملیاتی» می‌نامد. مک‌گریگور استدلال می‌کند که اعزام نیرو به این جزایر صخره‌ای و به شدت مستحکم شده، آن‌ها را به اهدافی متحرک برای موشک‌های دوش‌پرتاب، پهپادهای انتحاری و قایق‌های تندروی ایران تبدیل می‌کند. به دلیل مجهز بودن ایران به موشک‌های کروز ضدکشتی پیشرفته، ناوگان دریایی آمریکا مجبور است صدها مایل دورتر از تنگه هرمز و در اقیانوس هند مستقر شود؛ در چنین شرایطی، پشتیبانی آتش، تخلیه مجروحان و رساندن آب و مهمات به نیروهای محاصره‌شده در جزایر عملاً غیرممکن خواهد بود. دانیل دِیویس (Daniel Davis)، کارشناس برجسته نظامی، نیز تأکید دارد که نیروهای زمینی محدود آمریکا در سواحل جنوبی، فوراً توسط آتش توپخانه‌ای و راکتی انبوه ایران از عمق کوهستان‌ها ذوب خواهند شد. سرهنگ لری ویلکرسون در مصاخبه با کریس هچز، روزنامه‌نگار برنده پولیتزر می‌گوید توضیح می‌دهد که آمریکا به هیچ وجه توانایی حمله گسترده زمینی ندارد، حمله ای که صدها هزار سرباز نیاز دارد و می‌گوید که حمله محدود و تسخیر جزایر ایرانی هم توهمی بیش نیست و در صورت اقدام به آن آمریکا تلفات گسترده‌ای را خواهد داد.

 

۲. تهاجم گسترده هوایی و تئوری پوشالی مجازات

دکترین مرسوم آمریکا یعنی «بمباران و مجازات از هوا» برای به زانو درآوردن نظام‌ها، در قبال ایران کارایی خود را از دست داده است. رابرت پِیپ در مقاله معروف خود در Foreign Affairs اثبات می‌کند که بمباران‌های استراتژیک از جنگ جهانی اول تاکنون هرگز به تنهایی مایه سقوط یک حکومت نشده‌اند. او اشاره می‌کند که تلاش‌های ترامپ برای «فشار حداکثری» و بمباران‌های تاکتیکی اسرائیل، تنها به مستحکم‌تر شدن نظام ایران منجر شده است.

علاوه بر این، ایران مجهز به شبکه پدافند موشکی بومی و عمیق است. دکتر پِیپ فاش می‌سازد که ایران توانایی پدافندی خود را با سرنگون کردن پرنده‌های پیشرفته غربی اثبات کرده است. از سوی دیگر، بخش عمده‌ای از تاسیسات هسته‌ای و موشکی ایران در دل کوه‌ها و اعماق زمین (مانند فردو) بتن‌ریزی شده‌اند که حتی با قوی‌ترین بمب‌های سنگین سنگرشکن (Bunker Busters) نیز نابود نمی‌شوند.

 

الستر کروک، تحلیلگر و افسر سابق MI6 که متخصص منطقه غرب آسیا است و با ایران، کشورهای خلیج فارس و یمن از نظر جغرافیایی و تاریخی و سیاسی آشنایی عمیقی دارد، توضیح می‌دهد که پاسخ ایران به هرگونه تهاجم هوایی، شلیک هم‌زمان و موجیِ بزرگ از موشک بالستیک و هایپرسونیک (فاز سوم دکترین ایران) خواهد بود که سامانه‌های پدافندی اسرائیل و پایگاه‌های آمریکا را به دلیل اشباع راداری، به طور کامل فلج خواهد کرد.

 

۳. تهاجم اتمی؛ نابودی ابدی هژمونی غرب

طرح استفاده از سلاح اتمی تاکتیکی علیه سایت‌های زیرزمینی ایران، گزینه‌ای است که تنها از سوی جریان‌های راست افراطی در واشنگتن زمزمه می‌شود. کریس هجز (Chris Hedges)، روزنامه‌نگار برنده جایزه پولیتزر، معتقد است که توسل به این گزینه، به معنای پایان قطعی هژمونی اخلاقی و سیاسی آمریکا در جهان و آغاز جنگ جهانی سوم خواهد بود. از منظر نظامی، حمله اتمی نه تنها نظام ایران را ساقط نمی‌کند، بلکه کل ملت ایران را در یک ناسیونالیسم دفاعی حول محور نظام متحد کرده و توجیه ابدی و فوری را برای ساخت و شلیک سلاح‌های هسته‌ای استراتژیک توسط ایران ایجاد می‌کند. این اقدام همچنین خشم چین و روسیه را برانگیخته و خطوط تدارکاتی غرب در سراسر جهان را به اهدافی مشروع تبدیل خواهد کرد.

 

بخش دوم: کالبدشکافی دکترین‌های پیروزی فرضی واشنگتن و نقد ژئوپولیتیک آن‌ها

 

در جبهه مقابل کارشناسان ساختارگرا، طیفی از استراتژیست‌های نومحافظه‌کار و مقامات پنتاگون معتقدند ارتش آمریکا توانایی دستیابی به پیروزی تاکتیکی بر ایران را دارد. این دیدگاه‌ها علی‌رغم ظاهر محاسباتی خود، از منظر واقع‌گرایی نظامی کاملاً بی‌پایه هستند:

۱. دکترین «فرسایش راهبردی دوجانبه با دست برتر زمان»

  • فرضیه موافقان جنگ: سپهبد دیوید دپتولا (Dave Deptula) (رئیس سابق اطلاعات نیروی هوایی آمریکا) استدلال می‌کند که بزرگ‌ترین سلاح ایران، «فرسودن زمان» و تکیه بر بی‌صبر بودن افکار عمومی آمریکا در آستانه انتخابات است. دپتولا معتقد است اگر آمریکا فراتر از چرخه‌های انتخاباتی، صبوری استراتژیک نشان دهد، قطع کامل درآمدهای نفتی ایران همراه با استمرار حملات هوایی، اقتصاد و تاب‌آوری ایران را نابود خواهد کرد.
  • چرا این دیدگاه بی‌پایه است؟ جان میرشایمر این فرضیه را یک «توهم تک‌بعدی» می‌داند. بعلاوه در حالی که دپتولا روی «زمانِ در اختیار آمریکا» حساب می‌کند، الستر کروک یادآور می‌شود که این ایران است که زمان را مدیریت می‌کند. ساختار اقتصادی ایران در طول چهار دهه تحریم، به یک «سازگاری فرسایشی» دست یافته است. از سوی دیگر، افکار عمومی آمریکا ظرفیت پذیرش یک جنگ فرسایشی جدید را ندارد. تورم جهانی حاصل از این فرسایش، پیش از آنکه تهران را تسلیم کند، دولت‌های غربی را در صندوق‌های رای سرنگون خواهد کرد.

 

۲. استراتژی «قطع شریان حیاتی و پیروزیِ محقق‌شده»

  • فرضیه موافقان جنگ: چهره‌هایی چون هیو هویت (Hugh Hewitt) و اسکات جنینگز (Scott Jennings) با اتکا به گزارش‌های وال‌استریت ژورنال مدعی هستند که ارتش آمریکا با احیای جریان نفت متحدان و به صفر نزدیک کردن صادرات ایران، عملاً جنگ را برده است. آن‌ها می‌گویند نبوغ فناوری نظامی واشنگتن، ستون فقرات بازدارندگی ایران را شکسته است.

طبق گزارش واشنگتن پست، افرادی چون اسکات جنینگز صراحتاً اعلام کرده‌اند: «ما بردیم، ایران باخت. تمام.» استدلال آن‌ها بر پایه فناوری نظامی ارتش آمریکا است که موفق شده جریان نفت متحدان عرب را از طریق تنگه هرمز احیا کند، در حالی که صادرات نفت ایران را به صفر نزدیک کرده است. از نظر وال‌استریت ژورنال، این ابداع و نبوغ نظامی ارتش آمریکا، ستون فقرات تئوری پیروزی ایران را متلاشی کرده است.

  • چرا این دیدگاه بی‌پایه است؟ دکتر رابرت پِیپ این پیروزی پنداری را یک مغالطه تاکتیکی خطرناک توصیف می‌کند. به صفر رساندن صادرات نفت ایران روی کاغذ، صِرفاً به معنای هل دادن تهران به سمت گزینه آخر یعنی «اگر ما نفت صادر نکنیم، هیچ‌کس نباید صادر نخواهد کرد» است. پیپ اضافه می‌کند که بیش از ۶۰ درصد نفتی که در ایران تولید می‌شود برای مصرف داخلی است. گزارش اخیر وال‌استریت ژورنال نشان می‌دهد ایران به قدری جسور شده که مستقیماً تهدید به عملیات زمینی کرده است. ادعای پیروزی هِویت و جنینگز تفاوت میان «سرکوب موقت» و «تسلیم راهبردی» را درک نمی‌کند؛ ایران شریان‌های خود را در اعماق خاک و شبکه منطقه‌ای حفظ کرده و آماده ضربه نهایی است.

 

۳. دکترین «اهرم تضعیف اهداف سخت»

  • فرضیه موافقان جنگ: سرهنگ مارک کانسیان (Mark Cancian) (مشاور ارشد CSIS) معتقد است بمباران‌های آمریکا بخش بزرگی از نیروی دریایی، توان پدافندی و کادر رهبری نظامی ارشد ایران را از بین برده و ثابت کرده که قدرت سخت تهران قابلیت اشباع و نابودی دارد.
  • چرا این دیدگاه بی‌پایه است؟ سرهنگ داگلاس مک‌گریگور به شدت به این رویکرد آماری انتقاد دارد. مک‌گریگور استدلال می‌کند که قدرت ایران هرگز متکی بر ناوهای جنگی کلاسیک یا ساختارهای فیزیکی نبوده که با غرق شدن یا بمباران نابود شود. دکترین نظامی ایران کاملاً نامتقارن، توزیع‌شده و مبتنی بر هزاران قایق تندرو، پهپاد و تونل‌های زیرزمینی موشکی است. نابود کردن ۹۰ درصد نیروی دریایی کلاسیک ایران، تأثیری بر توانایی شلیک موجیِ موشک‌های هایپرسونیک که پدافندهای غربی را اشباع می‌کنند، ندارد. کانسیان دچار خطای محاسباتی «شمارش جنازه‌ها و تسلیحات» (Body Count Complex) مشابه جنگ ویتنام شده است.

 

۴. دکترین حقوقی «دفاع مشروع مستمر برای فروپاشی اراده»

  • فرضیه موافقان جنگ: رید رابینشتاین (Reed D. Rubinstein) (مشاور حقوقی سابق وزارت خارجه آمریکا) معتقد است فشار نظامی مستمر در قالب دفاع مشروع، هم‌زمان با تحریم‌های اقتصادی شدید (با هدایت اسکات بسنت) ، جامعه داخلی ایران را به سمت شورش‌های خیابانی و ناامیدی سوق داده و اراده حکومت را در هم می‌شکند.
  • چرا این دیدگاه بی‌پایه است؟ کریس هجز با تکیه بر مستندات تاریخی این فرضیه را رد می‌کند. فشار و تهاجم نظامی خارجی علیه یک کشور با بافت ناسیونالیستی قوی مانند ایران، برعکس تحلیلهای رابینشتاین، منجر به انسجام اجتماعی و پدید آمدن «ناسیونالیسم دفاعی» حول محور حاکمیت می‌شود. گسل‌های داخلی در برابر تهدید وجودی خارجی به سرعت بسته می‌شوند و فرضیه فروپاشی داخلی از طریق بمباران، صرفاً یک فانتزی در اندیشکده‌های واشنگتن است.

 

تهدید حمله زمینی توسط ایران: چرا بحرین و امارات؟

طبق گزارش وال‌استریت ژورنال، ایران چنان از ناتوانی گزینه‌های فوق مطمئن است که اکنون لحنی تهاجمی گرفته و تهدید به عملیات زمینی برون‌مرزی کرده است. در صورت بروز جنگ، اهداف این عملیات زمینی نه مرزهای سخت کوهستانی، بلکه شیخ‌نشین‌های کوچک خلیج فارس، به طور مشخص بحرین و امارات متحده عربی خواهند بود. دلایل ژئوپولیتیک این انتخاب عبارتند از:

۱. پایگاه‌های میزبان آمریکا و اسرائیل: بحرین میزبان ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا، یکی از بزرگترین پایگاه‌های این کشور در جهان، است و امارات عمیق‌ترین روابط امنیتی و ایستگاه‌های اطلاعاتی را با اسرائیل برقرار کرده است. ایران با تهاجم آبی-خاکی و هلی‌برن به این مناطق، مهد فرماندهی آمریکا را مستقیماً فلج می‌کند.

۲. بحران بافت جمعیتی و لرزانی مشروعیت: بحرین دارای اکثریتی شیعه است که ورود نیروهای ایران می‌تواند فوراً جرقه یک انقلاب داخلی را شعله‌ور سازد. امارات نیز ساختاری شکننده و متکی بر اقتصاد شیشه‌ای و تجارت بین‌الملل دارد که با ورود اولین دسته از تفنگداران دریایی ایران، دچار فروپاشی کامل اقتصادی خواهد شد.

 

دست بالای انصارالله یمن و کابوس سقوط بن‌سلمان

یکی از ارکان اصلی تفوق راهبردی ایران، دکترین بازدارندگی شبکه‌ای است که در آن دولت انصارالله یمن نقصی حیاتی در پیکر غرب ایجاد کرده است. الستر کروک و رابرت پِیپ در تحلیل‌های خود هشدار می‌دهند که انصارالله با تسلط بر تنگه باب‌المندب و دریای سرخ، شریان‌های حیاتی انتقال کالا و انرژی به اروپا را در دست دارد.

پِیپ تأکید دارد که بزرگ‌ترین نقطه آسیب‌پذیر، مجتمع عظیم پالایشگاهی بقیق (Abqaiq) در عربستان سعودی است که روزانه میلیون‌ها بشکه نفت را پردازش می‌کند. در صورت حمله آمریکا به ایران، انصارالله یمن و موشک‌های بالستیک ایران این تاسیسات را به تلی از خاکستر تبدیل خواهند کرد. این پالایشگاه با ظرفیت روزانه ۷ میلیون بشکه بیش از ۵ درصد نفت روزانه بازار جهانی را تامین می‌کند. سقوط صادرات نفت سعودی به زیر ۴۰ درصد، قیمت جهانی بنزین و نفت را به ارقامی نجومی رسانده و جرقه یک فروپاشی اقتصادی جهانی را خواهد زد.

الستر کروک معتقد است چنین شوک اقتصادی عظیمی، همراه با آشوب در داخل مرزهای عربستان به دلیل قطع درآمدهای نفتی و خشم عمومی از همراهی با واشنگتن، مستقیماً به سقوط محمد بن سلمان و پایان پادشاهی آل‌سعود منجر خواهد شد. تزلزل در ریاض، ستون فقرات استراتژی سنتی آمریکا در خلیج فارس را متلاشی خواهد کرد.

 

برآیند سیاسی، انتخاباتی و نتیجه‌گیری نهایی

از منظر محاسبات داخلی آمریکا، راه‌اندازی درگیری جدید با ایران در آستانه دوره‌های حساس انتخاباتی، یک انتحار سیاسی برای هر حزبی است که در کاخ سفید حضور دارد. جهش ناگهانی قیمت سوخت، تورم افسارگسیخته ناشی از انسداد تنگه هرمز و سرازیر شدن تابوت ملوانان آمریکایی به خانه، افکار عمومی آمریکا را که شدیداً از «جنگ‌های ابدی» (Endless Wars) منزجر هستند، علیه واشنگتن و تل‌آویو خواهد شوراند.

نتیجه‌گیری نهایی ژئوپولیتیک روشن است: آمریکا هیچ آپشن نظامی موثری که بتواند به «نتیجه مطلوب» یعنی سرنگونی نظام ایران یا تسلیم تهران ختم شود، در دست ندارد. تئوری‌های پیروزی دپتولا، کانسیان و هِویت بر پایه فرضیات آماری و کوتاه‌مدت بنا شده‌اند که مقتضیات یک جنگ واقعی، فرسایشی و نامتقارن را نادیده می‌گیرند. هرگونه اقدام نظامی راهبردی، تنها به تثبیت ابدی موقعیت سیاسی نظام در داخل، شعله‌ور شدن کل خاورمیانه، نابودی زیرساخت‌های متحدان عرب، سقوط رژیم‌های وابسته مانند آل‌سعود و در نهایت عقب‌نشینی ذلت‌بار و اجباری ایالات متحده از غرب آسیا منجر خواهد شد؛ تله‌ای تاریخی که معماران رئالیسم در واشنگتن، شدیداً نسبت به پا گذاشتن در آن هشدار می‌دهند.

ارسال نظرات