داستان کوتاه «پیرمرد و بستنی» از حمید شورکایی

داستان کوتاه «پیرمرد و بستنی» از حمید شورکایی
حمید شورکایی، پژهشگر تاریخ، نویسنده و مترجم ساکن مونترال است.

کیوان، پیرمرد دروغ می‌گه. من دست می‌ذارم روی قرآن و قسم می‌خورم که این جاکش دروغ می‌گه. زنش هیچیش نیست. آلزایمر کجا بود؟ این جاکش به من حسودیش می‌شه. می‌خواد زنش رو ببره بندازه آسایشگاه سالمندان تا مثه من تنها بشه و بشینه کتاب بخونه!

 

 

نویسنده: حمید شورکایی

 

ـ کیوان، پیرمرد دروغ می‌گه. من دست می‌ذارم روی قرآن و قسم می‌خورم که این جاکش دروغ می‌گه. زنش هیچیش نیست. آلزایمر کجا بود؟ این جاکش به من حسودیش می‌شه. می‌خواد زنش رو ببره بندازه آسایشگاه سالمندان تا مثه من تنها بشه و بشینه کتاب بخونه! ندیدی اون دفعه که اومدید خونه من، با چه حسرتی به کتاب‌هام نگاه می‌کرد؟ کیوان، آدما برای گه‌کاری‌ها و کون‌گهی‌شون از سوراخ کون خودشون هم بهونه می‌تراشن…

ـ نه حمید، این‌جوریا هم نیست. گاهی وقتا خیلی بدجنس می‌شی. من موندم… آخه تو...

ـ حالا از من گفتن. ببینیم و تماشا کنیم...

دو سال از آن گفت‌وگو گذشت.

چند روز پیش زنش را از آسایشگاه سالمندان آورد. چند ساعتی را در کافه یادمانده‌ها با هم گذراندیم.

مثل همیشه با او گرم گرفتم و حرف زدم، اما دیگر حرف نمی‌زد. فقط زل زده بود به من. نگاهم می‌کرد، اما چشم‌هاش خالی بود، تهی، تهی از همه‌چیز.

براش یکی از ترانه‌های مازنی نادیا رام را خواندم:

خداوندا مره ندومبه چیه

هاای مل عمو، بازم شو بییه

می یار نییمو

الهی آه من تره بییره

هاای مل عمو

او هم روی کاغذ نم نییره

هاای مل عمو...

لب‌هایش حرکت کرد، آرام‌آرام با من زمزمه کرد. گریه‌اش گرفت. اشک ریخت. نگاهم کرد. آیا مرا شناخت؟

نیم‌ساعت بعد، دخترش آمد. خسته و کلافه به نظر می‌رسید. به فارسی و با ته‌لهجه انگلیسی خوش و بشی کرد و مادرش را به آسایشگاه سالمندان برگرداند.

من ماندم و کیوان و پیرمرد.

پیرمرد سکوت کرد. بعد با بغض گفت:

«پنجاه سال با این زن زندگی کردم. پا به پای من کار کرده. با هم بچه بزرگ کردیم و پیر شدیم. با دار و ندار من ساخته. دلم براش می‌سوزه. دوستش دارم... نمی‌تونم در این وضعیت ببینمش. ذره‌ذره داره آب می‌شه… آخه این هم شد زندگی؟»

ناگهان زد زیر گریه. های‌های گریه می‌کرد، آن‌قدر که شانه‌هاش می‌لرزید. نمی‌دانستیم چه کار کنیم.

پیشنهاد دادم کمی قدم بزنیم.

چند خیابان آن‌طرف‌تر یک تاباژی دیدم. رفتم برای پیپم توتون خریدم و برگشتم. برای این‌که حال‌وهوایش عوض شود، به شوخی گفتم:

«پیرمرد، هیچ‌وقت حتی یه نخ سیگار هم به من ندادی. آخرش هم به پیپ معتادم  کردی! همش تقصیر توئه»

نگاهم کرد و چیزی نگفت.

هر وقت ازش سیگار می‌خواستم، می‌گفت: «تو سیگاری نیستی و من هم نمی‌خوام سیگاریت کنم.»

کمی جلوتر یک بستنی‌فروشی دیدیم. گفتم:

«بچه‌ها، بیایید به دعوت من یه بستنی بزنیم بر بدن.»

رفتم سه تا بستنی قیفی خریدم و راه افتادیم.

پیرمرد بستنی قیفیش را آرام لیس می‌زد و گریه می‌کرد...

ارسال نظرات