نویسنده: کامران ملکپور
اشکان خطیبی در جریان تور کانادای ۲۰۲۶ خود، در روزهای ۱۶ و ۱۷ مه ۲۰۲۶، به مدت دو شب در سالن ۴۰۰ نفرهی مملو از جمعیتِ دانشگاه کاپیلانوِ ونکوور «او» را روی صحنه برد.
نمایشی در سیزده پرده که در آن، مرز میان واقعیت و درام به باریکی یک مو میرسد.
این شوی تکنفره، ملغمهای است از خشم، شکنجه، زندان و حافظهای زخمی که مدام میان تراژدی شخصی و نمایش عمومی در رفتوآمد است.
خطیبی که همواره هنرمندی پرحاشیه بوده، در این اجرا نیز همان چهره هیجانی و تا حدودی پوپولیستی خود را حفظ کرده است؛ نمایشی از جنس آنچه بازار داغ جامعه میطلبد، یا به مصداق آن مثل قدیمی، هنری که سلطانپسند است.
این اثر مونولوگ، هیجانی و تا حدودی پوپولیستی است و بیش از آنکه بر ظرافت دراماتیک تکیه کند، بر حافظه زخمی جمعی سوار میشود.
نود دقیقه یکتنه حرف زدن، رقصیدن، گریستن و بازسازی فیزیکی صحنه اعدام، کار سادهای نیست و باید اعتراف کرد که خطیبی از پس این اجرای فیزیکی سنگین به خوبی برمیآید.
اما بحران نمایش جایی است که در میانه راه دچار یکنواختی میشود و برای نجاتِ ریتم، دست به دامان تصاویر صامت جانباختگان سالیان اخیر در ابران میشود.
اینجاست که رخوت نمایش میشکند: وقتی تصاویر نوید افکاری، نیکا شاکرمی، کیان پیرفلک و مادر ستار بهشتی (که شاید تصویر او در نمایشهای بعدی، تحت تاثیر رخدادهای اخیر، حذف یا حتی انکار شود)، فضای سالن را پر میکند، نمایش آگاهانه دست روی حساسترین نقاط عاطفی مخاطب میگذارد و خطیبی در این لحظات نه با قدرت دراماتیک متن، که با استخراج درد از زخمهای باز جامعه، هقهق دستهجمعی تماشاگران را به چنگ میآورد.
رخوت نمایش از همینجا شکسته میشود؛ جایی که تصاویر، جای متن را میگیرند و احساس، بر روایت غلبه میکند. این تصاویر که به نماد ایستادگی و ملموس ظلم جمهوری اسلامی به ملت ایران تبدیل شدهاند، سالن را برای لحظاتی از یک تئاتر به مجلس سوگواری جمعی بدل میکنند.
هرچند خطیبی تلاش دارد تا با صداگذاری خودش بر روی این تصاویر به نوعی پیوند صحنه و تصاویر را حفظ کند.
نمایش در بخشهایی به شدت تند و بیپروا میشود؛ جایی که بازجوها با الفاظی رکیک و تهدید به اینکه «زنت را میاریم جلوی چشمت میک...یم»، سعی در درهمشکستن زندانی را دارند. خطیبی با آوردن فحشهای صریح و جملاتی نظیر «ک...وشعر نگو» ، تلاش کرده فضای بازجویی را واقعی جلوه دهد، اما این صراحت گاهی چنان عریان میشود که مرز میان بازنمایی هنری و شوکسازی مستقیم را مخدوش میکند.
روایت ماجرای معلمی که دانشآموزش را با یک مجله پورن غافلگیر میکند و سپس با وقاحت به مادر او تلفن میزند و با او وارد گفتوگوی اروتیک میشود؛ یا معلمی که به دانش آموز تجاوز میکند اگرچه به دنبال نمایش ریشههای سرکوب در دهه شصت و هفتاد است، اما در کنار روایت بازجوییهای سیاسی، کمی ناهمگون به نظر میرسد.
از منظر فنی و استحکامِ ساختارِ اجرا، بازیگر با وجود سادگی، در خلق اتمسفر موفق عمل میکند. استفاده هوشمندانه از اشیاء، بهویژه در صحنهای که شیشهای واقعی میان بازیگر و مخاطب قرار میگیرد، به شکلی ملموس حس حبس و انزوای زندان را بازسازی میکند.
خطیبی در این لحظات، با ظرافتِ بازی در پشت آن شیشه، چنان دیالوگی با همسر یا پارتنر خیالیاش برقرار میکند که تماشاگر بصورت کامل در باورپذیری موقعیت زندانی غرق میشود. حتی در جزئیات فیزیکی، مثل سقوطهای ناگهانی از پشت صندلی یا حضور شبحوار دو نفر دیگر که گاهی در تاریکیِ پسزمینه دیده میشدند، نمایش موفق میشود بدون نیاز به دکورهای پرزرقوبرق، تجربهای تاثیرگذار و مرعوبکننده برای مخاطب عام خلق کند؛ به طوری که فارغ از مرزبندیهای سیاسی، قدرت اجرایی کار تا انتها تماشاگر را با خود همراه نگه میدارد
در پردههای پایانی حضور یک تلویزیون روی صحنه روایت را دگرگون میکند. این صفحه نمایش دیگر یک دکور نیست؛ بخشی از سازوکار است. او میخواهد نمایش را مدام به جهانِ رسانه و زندگی سیاسی تبعیدیِ امروز متصل کند. در پردههای آخر، این صدای مراد ویسی است که با تکرار عباراتی چون «فرزند ایران و جانفدای میهن»، مخاطب را از اتمسفر تئاتر جدا کرده و به فضای استودیوهای خبری پرتاب میکند.
خطیبی در پایان، نقابِ هنر را از چهره برمیدارد، وارد میدانِ سیاستِ فعال میشود و شعار جاوید شاه سر میدهد. اعلام میکند که به دنبال عدالتخواهی نیست، بلکه به دنبال خونخواهی است تا نشان دهد کماکان حتی روی صحنه نقش فالانژ را ترجیح میدهد.
نمایش اگرچه تلاش میکند از دهه شصت آغاز شود، اما خیلی زود اسیر اکنون میشود؛ اکنونی پر از خشم، مهاجرت، رسانه، خونخواهی و حافظهای که بنظر هنوز فرصت سوگواری پیدا نکرده است.
اوج این حضور اما نه در متن، که در موخره آن رقم میخورد. پس از پایان نمایش و در لحظه تعظیم پایانی، خطیبی فرزندان دو جاویدنام، پیرمرادیان و حاتمی را که از جانباختگان دیماه ۱۴۰۴ هستند، را به روی صحنه فرا میخواند. حضور این فرزندان داغ دیده، سالن ونکوور را در شوکی عاطفی فرو میبرد. در آن لحظه، سالن دیگر صرفاً محل اجرای تئاتر نیست؛ به فضایی برای سوگواری، یادآوری و بازتولید حافظه جمعی تبدیل میشود. حرکتی که اگرچه در تئاتر کلاسیک مرسوم نیست، اما در فضای غیرمتعارف جامعه ایرانی خارج از کشور، نمایش را از یک اجرای صرف، به نوعی شهادتنامه زنده تبدیل میکند.
عسل؛ دختر بزرگم که از کودکی در کانادا بزرگ شده و همراه من برای دیدن این نمایش آمده بود، هنگام خروج از سالن جملهای گفت که شاید بهتر از هر نقدی، تاثیر نهایی نمایش او را توضیح میداد.
او گفت که این نمایش میخواست بگوید آدمها تروما دارند، زخم دارند و ما حق نداریم آن روندها، آن غمها و آن جانباختگان اعتراضات سالیان اخیر را فراموش کنیم.
شاید خطیبی در تمام طول اجرا میان تئاتر، رسانه، سیاست و احساس سرگردان باشد، اما دستکم موفق میشود یادآوری کند که پشت بسیاری از خشمها، شعارها و روایتهای امروز، انسانهایی ایستادهاند که هنوز با تروما، سوگ و حافظهای درماننشده زندگی میکنند؛ زخمی که حتی هزاران کیلومتر دورتر از ایران هم قابل لمس است و مهاجرتکردگان را رها نمیکند، زخمی که کماکان مرهمی برایش نیست اما شاید همدردی کمکی بتواند از رنجِ آن بکاهد.
موسسه Digitalzone Canada برگزار کننده این برنامه در ونکوور بود.





ارسال نظرات