
از خوانندگان
دکتر عطا هودشتیان
موقعیت تاریخی برگشتناپذیری جنبش
جنبش سبز جنبشی نیست که فیالبداهه و بدون مقدمه چینی ایجاد شده باشد. به دلیل این که این جنبش ماحصل سی سال بذرافشانی فرهنگیست، بنابراین از پایه و مایهای برخوردار است که امکان برگشتپذیری از آن گرفته شده است. جنبش سبز، علیرغم افتوخیزهایش، در موقعیت تاریخی برگشتناپذیری قرار گرفته و به این لحاظ میشود گفت که در واقع این جنبش سر آمد جنبشهای دیگریست که ما در سه دورهی تاریخی در طول 100 تا 150 سال اخیر داشتهایم.
یکی جنبش مشروطه است که ماحصل آن را گفتهاند و خواندهایم و من به دفعات در نوشتههایم به آن اشاره کردهام. یکی جنبش ملی شدن نفت است که مشخصات و خصوصییات خودش را دارد که باز با جنبش سبز متفاوت است و یکی هم جنبشی است که به انقلاب اسلامی 1357 میرسد که در واقع آن هم به لحاظ دیگری با جنبش حاضر متفاوت است. جنبش سبز ماحصل این سه دورهی تاریخی گذشته را در بر دارد. به علاوه این که خود نیز خصوصییات ویژه و متعددی را داراست که آنها را به طریق زیر برمیشمارم:
یکی از خصوصییات جنبش سبز این است که مقولهای را وارد فرهنگ سیاسی ایران کرده است که از دیدگاه اینجانب در هیچ کجای سه دورهی گذشته وجود نداشته است. من یک شعار اساسی جنبش سبز را باز میکنم و این ادعا را از این طریق اثبات مینمایم.
شعار اصلی آغازگر جنبش سبز (نه شعار امروزش) این بود : "رأی من کجاست؟"
حال بیاییم از نقطه نظر جامعهشناسی و فلسفه در مکانیزم تحلیل این شعار، رابطهی این سه کلمه را از هم جدا کنیم: رأی من و پرسش از کجا بودنش. در این سه قطعهی به هم پیوسته، یا این شعار سه لغتی، مرکز توجه "من" است. چون رأی بازمیگردد به من، و کجا بودنش ارتباط دارد به این که من در این میان کجا هستم؟
نخستین مفهوم فردیت نوین در ایران
"من" چیست؟ من به "فرد" بازمیگردد. به ادعای بنده این کلمه یا مفهوم درطول صد سال گذشته و در این سه دورهی تاریخی که جلوتر از آن نام بردیم، به هیچ وجه و در هیچ کجا و در هیج گفتاری، نه گفته شده و نه به آن اهمیت داده شده و ارزش و بار آن، در هیچ سطحی از ادبیات سیاسی ایران بازگویی نشده است.
حال ببینیم که "من" چیست و اهمیت آن کدام است؟
اصولاً من با فردیّت ارتباط دارد و پایگاه اصلی پیریزی اولیهی جامعهی مدنی نیز همانا فردیّت است. در اینجاست که در واقع ما برای نخستینبار صحبت از شکلگیری جوانههای جامعهی مدرن، شهری و مدنی میکنیم. صحبت از جامعهی مدنی در نگاه نخست نه مستقیماً با تشکلهای فعال اجتماعی ارتباط دارد و نه بهتنهایی مسئلهی گروههای اعتراضی است. بر عکس تصور برخی، جامعهی مدنی مستقیماً با مسئلهی قانونگذاری نیز ارتباط ندارد. جامعهی مدنی حتی مستقیماً با مسئلهی آزادی ملی یا جنبش رهاییبخش نیز ارتباطی نداشته بلکه همهی این وجوه را در بر میگیرد، در حالی که به آن خلاصه نمیشود. مایه و پایه اولیهی جامعهی مدنی "فردیّت" است و این مقوله نخست و پیش از هر چیز دیگری با مسئلهی مدنیّت یعنی شهری شدن ما رابطه دارد.اما مسئلهی اصلی فردیّت چیست؟
مسئله ی اصلی فردیّت با مقولهی آزادی مرتبط است. در اینجا مقصود آزادی فرد است. اما مسئلهی آزادی فرد باز با مقولهی دیگری به نام آزادی اندیشه ارتباط دارد. به آن معنا که فرد آزاد لزوماً دارای اندیشه آزاد است. پس بهطور گوسفندوار انتخاب نمیکند و اگر در یک انتخابات رأی میدهد و سپس درمییابد که به رأی او خیانت شده، پس به خیابان میآید و اعتراض میکند. نه آزادی و نه اندیشهی آزاد به خودی خود معنا نمییابند اگر آدمی در دفاع از آنها، در دفاع از حقوق از کفگریختهاش اعتراض نکند. پس باز هم فراتر میروم و میگویم: همه چیز در این عمل "اعتراض" نهفته است. در ایران، از نظر من، این واقعیت در قالب شعار "رأی من کجاست" در جنبش سبز خرداد 1388 مشهود شده است. پس روشن است: این من، از آنرو اهمیت دارد که منیت آن یک "منیت اعتراض" است.
چرا که "فرد" در نفی شرایط شکل میگیرد، نه در قبول گوسفندوار ایدهها. فردیت آنجاست که آدمی خود را از دیگران تمیز دهد.
شعار "رأی من کجاست" برای نخستین بار در تاریخ اجتماعی و فرهنگی ایران، فردیت را همچون یک کنش بنیادین به میان میکشد. این فردیت تمایل به عرضهی خود در چهارچوب جامعهی مدنی دارد. این دینامیسم بنیانگذار یک نوع تلنگر سیاسی، یک تلنگر تاریخی ممتاز و یکتا است.
و این دینامیسم به نظر من برگشتناپذیر است. هگل میگوید "بردهای که یک بار کلام آزادی را شنید و از آن آگاهی یافت، این دیگر از جان و فکر او بیرون نمیرود". در اینجا آزادی دیگر تنها یک کلام یا حتی یک فکر نیست؛ یک آگاهی است.
ما هم در خرداد 1388 یک بار گفتیم "من". یعنی یک بار برای نخستین بار به فردیت رجوع کردیم. برای نخستین بار از آن نام بردیم و آن را در متن شورانگیز شعارمان گماردیم. این آگاهی دیگر از وجود ما بیرون نمیرود. نه آنکه کار تمام شده، بلکه این تازه آغاز کار است. از حالا به بعد جلوههای گوناگون این فردیت تازه جوانهزده را در جامعهمان خواهیم دید. فردیت، مدنیت اعتراضگونه از بیان را خواهد یافت که ما را از سه دورهی تاریخی گذشته (که پیش از این یاد شد) به گونهای رادیکال جدا میکند. این دینامیسم واقعی جنبش سبز است. به نظر من شعار "رأی من کجاست" یک دگرگونی در حوزهی آگاهی است که ما را از سیاستزدگی همیشگی و تاریخیمان منفصل کرد. طرح این شعار به این معنای تودهای و همهگیر، نمودی از یک "برش تاریخی" ماندگار با گذشتهی صدسالهمان است.
اشتباه نشود، آن جامعهی مدنی که ما قبل از این، یعنی در طول ده یا پانزده سال گذشته از آن صحبت میکردیم جامعهی مدنی سیاسی بوده است. تفکر در ایران، سیاستزده بود. حال آنکه جامعهی مدنی که اکنون در ایران در حال شگلگیری است، جامعهی مدنی واقعی است چرا که با مسئله فردیت و آزادی فرد ارتباط دارد. البته این جامعهی مدنی خصوصیات دیگری هم دارد ولی فکر میکنم بیان همین نمونه برای این مصاحبهی کوتاه کافی است.
کمبودها و نقاط قدرت این جنبش سبز
این جنبش بهگونهای تناقضآور کمبودهای بسیاری دارد که دلایل آن را خواهم گفت.
این جنبش کمبودهایی دارد که چه بسا وجود برخی از آنها به نفع این جنبش هم باشد. در این میان چهار کمبود اساسی را برمیشمارم :ــ نخست آنکه این جنبش یک سازمان هماهنگکنندهی استوار، مستحکم و یگانه ندارد.
یک حزب سراسری در جنبشهای انقلابی کشور چین سازماندهی انقلاب را به عهده داشت.
یک حزب سراسری در جنبشهای انقلابی روسیه همچون حزب بلشویک که البته در آغاز در اقلیت بود و سپس به اکثریت بدل شد سازماندهی انقلاب را به عهده داشت.
یک سازمان یا جریان سیاسی سازمانیافته در جنبشهای انقلابی کوبا هم سازماندهی انقلاب را به عهده گرفت.
در تمامی این انقلابها سازمانها آمدند و بهتدریج قدرت سیاسی گرفتند. ولی از ابتدا در قالب سازمانی هماهنگ، یگانه، استوار و قدرتمند وجود داشتند.
جنبش سبز در ایران از این سازماندهی قدرتمند و یگانه برخوردار نیست.
ــ دوم اینکه جنبش سبز در واقع حتی رهبری پرقدرت، یگانه و یکتاگرا هم ندارد که سمبل نیازها و خواهشهای مردم باشد و رهبری آن چندگانه و چندصدایی است تا جایی که یکی از رهبرانش بهوضوح میگوید از من کیش شخصیت نسازید (اشاره به سخنان آقای موسوی).
ــ اما سومین کمبود این جنبش این است که از عدم وجود یک ایدئولوژی هماهنگکننده و یکسویه نیز رنج میبرد. یک ایدئولوژی یکتا همچون ایدئولوژی اسلامی یا کمونیستی یا آن ایدئولوژیای که همه را در یک مسیر یکتاگرانه هدایت کند. جنبش سبز این را هم ندارد.
ــچهارمین کمبود این جنبش این است که دارای یک برنامهی سیاسی واحد و معین نیست؛ برنامهای که خطوط نظامبندی جنبش را از ابتدا و خطوط شکلگیری آیندهی آن را برای همگان بهطور دقیق تنظیم کرده و بگوید که چه میخواهد و به کجا میرود. برعکس: این جنبش مجموعهای از گفتارهای متناقض است که هر کس به سهم خود هر رهبر و رهبرچهای بنا به درک خود عنوان کرده و در سطح جنبش پراکنده است. و بالاخره ما نمیدانیم که برنامهی سیاسی و واحد این جنبش چیست؟
این چهار کمبود در جنبش سبز وجود دارد. اما گفتم که جنبههایی از این کمبودها نشان از یک تناقض خوشایندی هم هست. چرا؟ زیرا چه بسا این موضوع که ما از یک سازمان تمامگرای قدرتمند که بخواهد بر این جنبش حاکمیت کند برخوردار نیستیم، به نوبهی خود خوشایند باشد. در جنبش سبز به جای اینکه یک حزب سراسری تمامگرا داشته باشیم، سازمانهای متعدد و پراکنده به شکل شبکههای سازماندهندهی مردمی وجود دارند. چندگانگی در بطن این جنبش مستتر است. پس اولین کمبود، کمبود خوشآیندی است.
دومین کمبود نبود رهبری مستحکم و یگانه است. به آن معنا که ما در این جنبش یک رهبری یگانه و تمامگرا نداریم. برعکس، این رهبری از ابتدا خودش چندصدا، چندگانه و چندرنگ است. و این اتفاقاً خصوصیت مثبتی است که جنبش از آن رهبری که بخواهد خودش را بر دیگران تحمیل کند و کیش شخصیت خود را پرورش دهد،بیبهره است. رهبری یگانه نداریم و این امر مثبتی است، چرا که امکان پلورالیسم سیاسی و چندگانگی اندیشه را برای ما فراهم میکند. ( این حداقل امید ماست. دوست داریم خوشبین باشیم. میدانیم که تنها برخورداری از چندگانگی اندیشه و دمکراتیسم، آن هم در مرحلهی قبل از پیروزی کافی نیست، بلکه باید بتوان آن را بعداً نیز حفظ کرد. و این چالش بزرگ ماست).
سومین کمبود چنانکه گفتیم، این است که جنبش سبز دارای ایدئولوژی واحد و یگانهای نیست. و این هم یک امر مثبت و کمبودیست که ما از آن سود میبریم. زیرا در اینجا یک ایدئولوژی واحد حاکم نیست. گویا مردم ما از جریانهای ایدئولوژیک که خودشان را به عنوان تنها راهبر فکری بر ما تحمیل میکردند، خسته شدهاند.
و چهارمین کمبود عدم برنامهی سیاسی و یا سیاست معین و از قبل تعیین شده است که این امر به نظر من در جریان کار خود را نشان میدهد و این کمبودیست که باید موضوع بحث ما باشد. اینکه جنبش سبز چه میخواهد؟ آیا در پی سرنگونی نظام حاکم است؟ آیا اصلاحات میخواهد؟ آیا به رفتن احمدینژاد قانع میشود یا مایل است از آن فراتر رود؟ آیا میخواهد از قانون اساسی امروز فراتر رود؟ این موضوع یک بحث پیگیر است که اتفاقاً در چارچوب کنگرهی جمهوریخواهان همین مباحثات مورد بحث قرار گرفته و ادامه دارد.
با اینحال در جنبش سبز کمبودهای اساسی دیگری از جمله: کاهش شرکت اقلیتها و اقوام، کاهش شرکت بازار و کاهش تداوم پیگیر و مستمر نیز به چشم میخورند.
ــ شاید دلیل عدم شرکت فعال اقلیتها و اقوام در جنبش اعتراضی را، باید شهری بودن چشمگیر این جنبش دانست. غالباً در ایران شهرها نخست اعتراضها را آغاز کرده و در صورت تداوم کار، بهتدریج اقلیتها و اقوام را به دنبال خود کشیدهاند.
ــ بیشک دلایل کاهش شرکت بازار در جنبش سبز باید بسیار باشد اما از نظر اینجانب تمرکز فوقالعادهی جمعیت در طول 30 سال گذشته در شهرها، رشد بسیار گستردهی طبقهی متوسط شهری و از همه مهمتر، دستاندازی سپاه بر روند سرمایهداری تجاری و بازار و بالأخره پیدایش اشکال جدید تولید سرمایه به تضعیف بازار و احتمالا کاهش شرکت آن در فعالیتهای اعتراضی اخیر منجر شده است.
ــ اما موضوع پیگیری جنبش اعتراضی، متفاوت با این حرفهاست. درست است که شاید کمتر کسی این میزان سرکوب خونین از سوی رژیم را پیشبینی میکرد ولی با اینحال به نظر من اگر در این ماههای اخیر شاهد اندکی فروکش نسبی جنبش هستیم، این امر هم ناشی از شدت سرکوب حاکمیت است و هم مهمتر از آن، به دلیل عدم پیگیری رهبران جنبش در خطاب و تشویق مردم به منظور حضور مستمرشان در خیابانها بوده است. بیتردید اگر حضور خیابانی تنها ماهی یک بار امکان یابد، این ماجرا شوق و پویایی جنبش را کاهش خواهد داد. شاید میبایست این روند را تندتر نمود. میدانیم که نمیتوان از مردم بیپناهمان انتظار داشت که هر روز زندگی خود را رها نموده و به خیابانها بیایند اما به خاطر داشته باشیم که امید ما تنها شجاعت مردم است و شجاعت هم نیاز به پیگیری دارد. پس پیشنهاد ما تأکید بیشتر برای حضور مستمرتر مردم در خیابانهاست.
این مطلب چکیدهای از مصاحبه طولانی شهلا بهاردوست با دکتر عطا هودشتیان است که در ماه اکتبر 2009 در آلمان انجام شد.




















