عطا هودشتیان: از این هوشیاری و زیرکی سیاسی بی بهره بودیم

چاپ

با تشکر از نشریه هفته، اجازه می خواهم از میان سؤالات مطرح شده، آنهایی را که صلاحیت بیشتری پیرامونشان دارم، انتخاب نمایم.

 

پاسخ به این سؤال که آیا ایرانیانی را که شهروند کانادا شده اند هنوز مهاجر می دانم، از دیدگاه من مثبت است.

 

به دو دلیل:

 1- طبق قوانین کانادا، با یک اقامت چند ساله می توان پاسپورت کانادایی گرفت و شهروند این کشور شد. این مدت کوتاه به هیچ فردی از اهالی کشورهای آسیایی یا افریقایی امکان «کانادایی» شدن نمی دهد. بر طبق قانون ، در کانادا حتی می توان بدون داشتن اقامت در این کشور کارت اقامت دائم گرفت. اینهمه سهولت، جریان فهم و درک فرهنگ کانادایی را برای یک مهاجر لزوماً سهل تر و قابل فهم تر نمی کند.

 

2-  همانطور که یک کانادایی پس از 10 سال اقامت در هند هرگز هندی نمی شود. یک هندی یا ایرانی نیز به این سرعت از هویت و فرهنگ خود دست نمی شوید. بنابراین ما هنوز مهاجریم. دلیل آنهم میزان وسیع دل بستگی ایرانیان مقیم خارج از کشور به میهن خود و دوم تمایل چشمگیر به فرهنگ و تاریخ و حتی زبان، میهنمان است. در بسیاری موارد اگر الزامات شغلی نبود، آموزش زبان و فرهنگ و روشهای مدیریت کانادایی به ما تحمیل نمی شد و آنها را فرا نمی گرفتیم. اما نسل بعد از ما، یعنی آنهایی که در این کشور بدنیا آمده و رشد می کنند بی تردید بیشتر از ما خود را متعلق به این سرزمین خواهند دانست.

 

 

در بخش دیگری پرسیده شده است:  فعالیتهای گروهی ایرانیان مونترال را در چه زمینه ای موفق و ناموفق ارزیابی می کنید؟ علل شکست برخی فعالیت های گروهی چیست؟

 

پاسخ من این است که:  تا زمانی که هدف مشترکی در نظر نباشد، همگرایی و همبستگی ما نیز به ضرورت بدل نمی شود. گروههای مختلف ایرانی در مونترال تا پیش از جریان تقلب انتخاباتی خرداد 1388 (ژوئن 2009) هر یک مسیر خود را طی می کردند. بنابراین تا آن زمان مسئله موفقیت یا عدم موفقیت گروههای مونترالی آنقدرها مطرح نمی توانست باشد. امروز مسئله اصلی، تقابل با دولت کودتاچی احمدی نژاد است، ضرورت برپایی یک "صدای واحد" مسئله عمده ما شده است. اختلاف درونی بر سر هویت ایرانی، با طرح سمبل هایی چون پرچم و شعار و عکس در اینجاست که ظهور می کند.

تقابل ها و مخالفت ها و کج فهمی هایی که میان گروههای فعال شهر مونترال در تظاهرات متعدد در ماههای ژوئن و ژوئیه بیرون زده شد، از اختلافات نظری بنیادی تر و ریشه دارتری سرچشمه می گیرد. در اینجا هر نشانه کوچکی از اختلافات میان چپ ها و میانه روها و دمکراتها و سلطنت طلبان در روشهای عملی و تعیین شعارها و ضرورت یا عدم ضرورت پرچم و انتخاب نوع آن، از اختلافات نظری ریشه دارتری سرچشمه می گیرد.

پس این را می دانیم. اما مشکل ما این نیست، مشکل ما آن نیست که به هنگام تحقق یک عمل فوری، بنشینیم و اختلافات نظری خود را دست چین کنیم. بر وجود آن اختلافات سخنی نیست. مسئله هوشیاری دیپلماتیک ما برای تحقق وسیع ترین و توده ای ترین نوع عمل است. ما در طول ماههای گذشته، از این هوشیاری و زیرکی سیاسی بی بهره بودیم.

به عبارت دیگر می دانیم که ما همه با یکدیگر اختلاف داریم، اما اکنون در مقابل دشمن مشترکی قرار داریم که برای نابودی همه ما، از هر حزب و دسته و گروهی، تور انداخته است.

در اینجاست که درک سنجیده شعارهای حداکثر و حداقل به یک ضرورت مهم بدل می شود. در مونترال هر گروهی ایده و ایدئولوژی و خط راهنمای خود را طی می کند. در این هیچ ایرادی نیست. اما هنگامیکه مرحله عمل مشترک در برابر یک دشمن مشترک طرح می شود، همه گروههای دست اندر کار می بایست، بدون فراموشی شعارهای حداکثر خود، به شعار حداقل و وسیع و بسیج کننده که مبارزه با دولت احمدی نژاد است بپیوندند.

هیچ کس حق ندارد که از یک کمونیست بخواهد دست از تمایلات نظری خود بردارد و به یک آینده کمونیستی یا سوسیالیستی فکر نکند. هیچ کس حق ندارد از یک سلطنت طلب بخواهد دست از عقاید فکری و فرهنگی خود بردارد. لیکن ما از همه گروههای علاقه مند به ایران آزاد (شعاری کلی) می خواهیم که تنها در این لحظه حساس در مقابل یک دشمن مشترک (دولت احمدی نژاد) و بر سر یک مسئله حیاتی (تقلب انتخاباتی) گردهم بیایند. این، آن شعار حداقل، بسیار حداقلی است که از آن سخن می گوییم. هیج کس حق ندارد به گروههای مزبور بگوید با پیوستن به این بسیج همگانی دست از شعارها و توقعات فکری و شعارهای حداکثر خود بردارند. مثلاً ایجاد یک جامعه سوسیالیستی شعار حداکثر است. مقابله با دولت احمدی نژاد شعار حداقل است. هنگامی که یک سوسیالیست به ارائه شعار حداقل راضی می شود، نباید شعار حداکثر خود را فراموش نماید. در غالب موارد گروههای مختلف، با پیوستن به شعار بسیج کننده "مرگ بر شاه" در سال 1357 شعار حداکثر خود را در عمل و به تدریج کنار گذاشتند، یا فراموش کردند. ما در سالهای انقلاب همگی دچار یک هیپنوتیسم سیاسی شده بودیم.

اما این بار باید آگاهانه شعارهای حداقل و بسیج کننده را در کنار شعارهای حداکثر بگذاریم. برای این اقدام ما نیاز به یک مرکز هماهنگی و همبستگی است.

در شهر مونترال این نیاز به فوریت احساس می شود. این مرکز هماهنگی حمایت از جنبش مردمی در ایران در برگیرنده همه گروهها خواهد بود و بر سر مشکل عمل مشترک و شعارهای حداقل مشترک تبادل نظر کرده و تصمیم می گیرد. اگر اختلاف نظری و عملی میان گروههای دست اندر کار ایرانی، به خیابان کشیده می شود و کانادایی ها و رادیو و تلویزیون شاهد درگیری های لفظی میان ایرانیان اپوزیسیون می شوند، این برای ما یک شکست است.

نه آنکه اختلاف نظری میان گروهها نباید باشد، بلکه اگر گروههای فعال ایرانی به ایجاد یک مرکز "هماهنگی حمایت از جنبش مردم" دست بزنند، آنگاه می توانیم نخست اختلافات خود را در میان خودمان حل کرده و سپس به خیابانها بیائیم.

 

8 سپتامبر 2009 

 

 © 2010  تمام حقوق این وب‌سایت بر اساس قانون کپی‌رایت برای هفتــــــه محفوظ است.
استفاده ار مطالب این وب سایت با ذکر منبع بلامانع است.