تازه سه ماه بود که به اینجا آمده بودم. درست سه ماه و سه روز و شانزده ساعت پیش پرواز ایرکانادا در فرودگاه ترودو به زمین نشست و من پیاده شدم. البته حواسام به این هم بود که خیلیهای دیگر هم با من پیاده شدند و با من به سالن مهاجرت آمدند. همهمان منتظر شدیم تا مهر ورود را در پاسپورتمان بزنند و بشویم کانادایی. این را خانمی در ایران به ما گفته بود. زمانی که به یکی از این کلاسهای آمادهسازی مهاجرت رفته بودیم که شاید به هیچ دردی هم نمیخورد. البته تقصیر این خانم هم نبود و من در روز آخر یک جلد از کتابم را به او هدیهکردم. میخواستم اولش بنویسم از طرف یک کانادایی آینده که خندهام گرفت و ننوشتم. در فرودگاه حواسام به پاسپورتهای همه بود. فقط دختری بود که مثل من پاسپورت ایرانی داشت و تنها نقطهی اشتراکمان این بود که هر دومان در محوطهی بیرونی فرودگاه لندن درست وقتی از شر پرواز بی.ام.آی خلاص شده بودیم سیگار روشن کردیم و با تذکر یک مأمور هندی و در واقع تهدید او به هزار دلار جریمه مجبور شدیم سیگارمان را خاموش کنیم. البته تصور ما دو تا در حالیکه داشتیم هزار دلار کانادا از جیبمان درمیآوردیم و به پلیس فرودگاه لندن میدادیم خیلی هم خندهدار نبود. بعد هم که از ایرکانادا پیاده شدم در صف کاناداییشدن دیدماش. من درست سه ماه و سه روز و شانزده ساعت پیش کانادایی شدم. البته در اینکه اول حتماً پاسپورت کانادایی بگیرم و سرود ملی «او کانادا» را از حفظ بخوانم تا کانادایی بشوم یا اینکه همین حالا هم کانادایی هستم شک است. یعنی خیلیها شک دارند. چهار هفته پیش که در پارک نشسته بودم با آقایی که مثل من بود در همین مورد صحبت میکردیم. آن آقا داشت با موبایلش صحبت میکرد که من با شنیدن کلمات آشنا به زبانی آشنا با لبخند نگاهش کردم. وقتی صحبتش تمام شد آمد کنارم نشست و گفت: «شما ایرانی هستید؟»
لبخند زدم و گفتم: «سلام. من آرش هستم.» و دستم را به طرفش دراز کردم. اینجا کم پیش میآید که کسی با کسی دست بدهد. معمولاً برای تأیید حرفهای هم شیشکی میبندند یا آنهاییشان که خیلی باکلاس هستند مرتب پوف پوف میکنند. با اکراه با من دست داد و به جای اینکه مثل من ناماش را بگوید گفت: «تنهایی؟»
با اشارهی سر گفتم بله و او ادامه داد: «نترس. عادت میکنی.»
و من پرسیدم: «یعنی حالا ما کانادایی هستیم؟»
دوباره بلند شد و همانطور که موبایلش را از جیب درمیآورد گفت: «راستش در این مورد اختلاف نظر هست. بهتره به یکی از دفاتر سرویس کانادا مراجعه کنی. فعلاً بای.»
اما من فکر نمیکردم که در آن دفاتر هم پاسخی برای سؤال من باشد. چون هفتهی اولی که رسیده بودم مجبورشدم برای کارهای اولیهی اداری به چند تا از این دفاتر بروم. کارمندانش خیلی زود خسته میشوند و معمولاً همهچیز را یک بار برای همیشه در بروشور نوشتهاند یا خیلی راحت تو را به اینترنت ارجاع میدهند. بعد از آن هم برایام سخت بود که بپرسم: «حالا ما کانادایی هستیم؟» البته میشود تحتاللفظی چیزی گفت اما زبان خیلی پیچیده است. باید دید طرف مقابل از این حرف من چه حسی در وجودش بیدار میشود. چطوری کلمات من را میشنود و آخر سر هم چه نتیجهای میگیرد. اما به هرحال به حرف آن مرد گوش دادم. با خودم قرار گذاشتم اولین باری که گذارم به یکی از دفاتر سرویس کانادا بیافتد این سؤال را از یکی بپرسم.
سرویس کانادا مثل دباغخانهی خودمان است که گذر هر پوستی بالاخره چند بار در سال به آنجا میافتد و با اینکه معمولاً هیچ وقت هیچ نتیجهای هم از رفتنات نمیگیری مجبوری بروی. مثل سُکسُک کردنهای زمان بچگی خودمان میماند. همان وقتها که دیوانهی بازیکردن با دختر همسایهای و تمام آرزوت این است که بین تمام پسرهای کوچه فقط به تو نگاهکند و اسم تو را بلند بلند صدابزند.
آن روز بعد از سه ماه و سه روز و شانزده ساعت که پرواز ایرکانادا من را روی زمین گذاشته بود سوار مترو شده بودم تا به ایستگاه لیونل گرو بروم. قبل از سوار شدن مسیر را خوب چک کرده بودم. میدانستم باید از متروی آبی به متروی نارنجی بیایم و در ایستگاه لیونل گرو وارد خط سبز بشوم. و میدانستم باید در آخرین ایستگاه حواسام باشد به اینکه از کدام خروجی بیرون بیایم تا درست سمت چپ یکی از دفاتر سرویس کانادا دربیایم و مجبور نشوم دور خودم بچرخم. گفتم که. دباغخانه است این سرویس کانادا و معمولاً چه کانادایی باشی و چه نباشی برایشان حکم پوست را داری.
تا قطار برسد در میان مردمی که منتظر ایستاده بودند نگاهام به دختری افتاد که شلوار چسبان نازک پوشیده بود با تاپ سفید دوبندی که پشتاش به من بود و یک بند کولهاش را انداخته بود رو شانهی راست که جمعاً با بند سوتین از شانهی راست سه بند میگذشت. من اما خیلی زود از آن سه بند گذشتم و به دم اسبی موهاش رسیدم و یادم آمد که اولین بار پیکاسو این مدل مو را مطرح کرد و شاید اگر دچار آن درد لاعلاج نشده بود و هنوز میتوانست سکس کند و در نتیجه زنده مانده بود امروز مثل جیوردانو برای خودش پول و پلهای داشت و کنار یکی از این آفیشهای مترو که مارکهای یللو و جورج را تبلیغ میکنند برای خودش جایگاهی داشت. راستش نمیدانستم اگر پیکاسو هم مثل من در این ایستگاه ایستاده بود میرفت جلو از دخترک بپرسد شما کانادایی هستید یا مثل من میایستاد و نگاه در و دیوار میکرد تا ترن از راه برسد و سوار بشود و تا برسد به خط نارنجی و بر خلاف همه که سرشان را با واکمن و کتاب گرم میکنند از پشت شیشهی واگن زل میزد به خطوط چهرهی دخترک که او هم درست کنار شیشهی ته واگن بعدی روی تک صندلی نشسته بود و بهترین باد را در آن تابستان حس میکرد و خنک میشد.
مهمترین چیزی که آدم ها در اولین برخورد و یا شاید آخرین برخورد با یک کسی که نظرشان را گرفته انجاممیدهند خیالپردازیست. خود من هم تا برسیم به فرودگاه ترودو کنار دخترکی نشسته بودم که فکر میکردم مثل خودم ایرانیست. البته از لندن تا مونترال همهاش به خیالپردازی نگذشت. از برکت شراب استرالیا چند ساعتی را خواب بودم اما در ساعتهای بیداری منتظر بودم تا دخترک چیزی بگوید و مثلاً پاسپورتش را دربیاورد تا ببینم مال کجاست که آخرش وقتی داشت فرم اظهارنامه را پر میکرد فهمیدم دخترک از لبنان میآید و الباقیاش را خودم ساختم که احتمالاً ویزای دانشجویی دارد و میرود درس بخواند و چون تصوری از مونترال نداشتم بقیهاش را همانجا نگهداشتم تا بعد بسازم.
یادم هست یک بار که در پارک نشسته بودم مردی با ریش پر آمد و کنار دستم نشست. میخواستم ازش بپرسم: «شما کانادایی هستید؟» که یادم آمد اینطور وقتها بهتر است جات را عوض کنی چون نمیدانی با کی طرفی. شاید اگر طرف مثل بیشتر آدمها ریشاش را زده بود راحتتر میتوانستم باهاش حرف بزنم و مثلاً بپرسم شما از کی توانستید بقیهی تصویرهای ذهنیتان را کامل کنید؟ آنوقت برام توضیح میداد که خوبی تصویرهای ذهنی این است که هیچوقت تمام نمیشوند. همیشه جایی در ذهن میمانند تا جای دیگری به یاد بیایند و تو مثلاً به یاد بیاوری که اینی که حالا در ذهنات هست تصویریست که ترکاش کردهای یا تصویریست که دنبالاش بودهای تا به آن برسی و این سؤال ها هم صرفاً اراجیف است و برای رد گم کردن است مثلاً. اگر میتوانستم با طرف صحبت کنم یا مثل آدم جوابم را میداد یا اینکه مثل بعضی از مردم اینجا شیشکی میبست و شانه بالا میانداخت. آنوقت یقین میکردم که طرف کاناداییست و از اول هیچ تصوری نسبت به این جا نداشته و از همان اول یا سوار دوچرخه این طرف و آنطرف میرفته یا اینکه نقشهی مترو را ازبربوده و مثلاً میدانسته وقتی ترن در ایستگاه لیونلگرو میایستد کجا باید برود و حتماً به جای اینکه از پشت شیشه زل بزند به دخترکی که صورتی کشیده دارد با چشمهایی کشیده و دماغی که عمل کرده و صافی حیرتانگیزش این را میگوید، خیلی راحت میرود و مثلاً پیشنهادش را میدهد. شاید یکی از مزایای کانادایی اصیل بودن این است که هیچ وقت خیالبافی نمیکنی. آدمها هیچ چیز تازهای برات ندارند. در صورت کسی دنبال کس دیگری نمیگردی. اینها سؤالهاییست که فکر نمیکنم در هیچ یک از دفاتر سرویس کانادا جوابی برایشان باشد یا حتی در بروشورها و سایتهای اینترنتی چیزی در موردشان نوشته شده باشد. شاید اگر یک نفر از آن تهیهکنندگان بروشورها برای یک لحظه به این فکر میکرد که کسی هست که سؤالی در این مورد دارد چیزی هم در این مورد مینوشت. البته شاید. ما در اینجا همهچیز را حدس میزنیم. مثل من که حدس میزدم دخترک مثلاً قراری دارد با کسی و چقدر عجیب است که گوشی در گوشاش نیست و در نتیجه میتواند صداهای محیط را بشنود و شاید همان صدایی را بشنود که من هم میشنوم.
آخرین ایستگاه خط آبی همه پیاده شدیم و همه فارغ از اینکه کانادایی هستیم صدایی در قطار از ما به خاطر سفر با اس.تی.ام، یعنی همان سرویس حمل و نقل شهری تشکر کرد و ما فارغ از اینکه طرف چه میگوید به طرف قطار خط نارنجی هجوم بردیم و یکدفعه دیدم که دخترک روی صندلی جلوی من نشسته که جهتش رو به داخل است و پاش با پام فقط چهار انگشت فاصله دارد و دارد نقشهی مترو را چک میکند. دفترچهام را درآورده بودم تا چیزی در موردش بنویسم. اولها برای نوشتن در اتوبوس یا مترو خیلی مشکل داشتم. از نگاهها اذیت میشدم. اما بعد عادت کردم. فاصلهی ما آن قدر نزدیک بود که میتوانستم کرکهای نرم صورتش را ببینم و حتی چینهای دو طرف لب را و یکدفعه ویرم گرفتم صداش بزنم: «مریم» و حتی یکی هم رو شانهاش بزنم که لخت بود و بند کولهپشتیاش را انداخته بود روی آن و خواستم بگویم: «تو هم کانادایی هستی؟» و بعد گفتم مثل تمام کاناداییهای تازهوارد باید در خیالام با او حرف بزنم و در همان خیالام فهمیدم که دارد آدرس را روی نقشه چک میکند و بعد که خیالاش راحت شد کتابی را در آورد و شروع کرد به خواندن و من نمیتوانستم چهرهاش را کامل در ذهنام نگه دارم و فقط به نازکی ابروها نگاه میکردم و دم اسبی موها و هوس کردم صداش بزنم: «مریم.»
مریم اسم ویژهای نیست. در فارسی میگوییم: مریم. غربیها یا حداقل بخشی ازغربیها میگویند: ماریا و فرانسهزبانها میگویند: مقی. عربها هم میگویند: مریما. یک اسم جهانیست بی آنکه زیبا باشد یا زشت باشد. فقط یک اسم است. مثل دخترک که فقط یک دختر بود مثل بقیه که شاید تنها تفاوتش با بقیه این بود که فکرکردم میشود مریم صداشزد و تا برسیم به ایستگاه لیونلگرو به این فکرکردم که او هم به این فکرمیکند که بالاخره یک کاناداییست یا اینکه براش مهم نیست و اصلاً با آن بوری موها و ابرو و کرکهای نرم روی بازو و سینههای کوچک و ناخنهای لاکخوردهی پا میتواند مال هرجایی باشد و هر اسمی داشتهباشد. به هرحال پیش میآید دیگر. بخصوص وقتی کسی دور و برت نباشد تا بتوانی ازش بپرسی: «بالاخره ما کانادایی هستیم یا نه؟» و بعد او با زبانی بیگانه برات آوازی بخواند و تو به این فکرکنی که باید بجنبی و جایی انتهای واگن برای خودت پیداکنی و به جای اینکه به آن طرف شیشهی کنار دستات نگاهکنی و آخر سر هم نتوانی چهرهی هیچ کسی را به یاد بیاوری سرت را بچسبانی به شیشه و چشمهات را ببندی. همین.




